دَم
     
  
فروردین 1391
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
مطالب منتخب:
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1391
درماندگی

  در طول عمر به نسبت بلند بلاگری این کمترین، کمتر در مورد "خود" وبلاگ" و همینطور کمتر خودنویسی می کردیم، البته از نوع جدی و به عبارتی کاملا مسخره اش: حداکثر سالی دو بار میلاد با سعادت خودمان و این بچه... .

  از زمان تحقق آرزوی دیرینه مان یعنی تجربه انفرادی داستان کلا تغییر کرد! چیز نمی توانیم بنویسیم، نه اینکه "چیزی" نباشد، نمی توان، فقط باید در مورد این بلاگ نوشت آن هم به مسخره ترین شکل ممکن اش. 

  حالا بلاگ دم شده است مثل بچه ای معلول و بر بستر افتاده که هنوز نفس می کشد و تهی از آدمیت شده است، نه می توان خاکش کرد که هنوز نفس می کشد، نه می توان در زندگی ات حساب آدم اش کنی که نه کنشی و نه واکنشی... .

  به خودمان می گوییم باید امسال تکلیفامان را با این موجود مشخص کنیم، یکی در درونمان می گوید حالا چرا امسال؟ خب حرفی که حساب نباشد راحت زیر سوال می رود.


سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1391

دردت رسد به فریاد... دردت... رسد به فریاد!


سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390
دل درد

دلمان لک زده دگربار بسان سابق در این بلاگ قلم بزنیم: بدون برخورد نزدیک از نوع سوم... دلمان واقعا لک زده. 

پ.ن: خوشحال شدیم وقتی شنیدیم فرهادی اسکار گرفت. امیدواریم سایر کارگردانان مستقل ایرانی هم به نان و نام و نوای برسند.


>>

تعداد بازدیدکنندگان: 158521

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها
در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی زود در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل شدند ڀس رفتیم به زیر زمین در آنجا کارها گره خورد و سرانجام آنچه شد بازماندان ایما از نوشتن بود اینگونه شد که هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات!
... سرتان درد نیاوریم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم و اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .