ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
پس از گذشت ۲ سال از مرگ آن مرحوم، امروز متوجه شدیم که بلاگ قبلی فیلتر شده و گویا IQ جمهوری اسلامی به پایین ترین سطح ممکن رسیده
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
آنگاه که هدایتم کردند

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست / هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

  این هم یکی از عادت هایم شده بود، همیشه هر وقت از خواب بیدار می شدم به سراغ اولین چیزی که می رفتم پاکت سیگارم بود. به خاطر ندارم بعد از خواب آن را خالی یافته باشم یا نخستین کار روزمره ام رفتن به مغازه و خریدن سیگار باشد. قبل از خواب پاکت را چک می کردم، خالی بود فورا یکی دیگر می خریدم، در غیر اینصورت محال بود خوابم ببرد.

  این اولین اتفاق عجیب آن روز عزیز بود، من که هنوز نفهمیدم چه دخلی به اتفاقات بعدی داشت، اما خوب! اگر این مسئله پیش نیامده بوده شاید حوادث بعدی هم هرگز رخ نمی داد... از خانه زدم بیرون مردم را دیدم که دماغشان را به یکدیگر می زنند، اصلا کسی با کسی حرف نمی زد. انگار در یک دنیای جدید بیدار شده باشم. جلوی عابری را گرفتم و گفتم: چرا همه اینطوری شدند، چرا همه اینقدر ساکتند؟ حرف تمام شده یا نشده بود که طرف مثل اینکه جن دیده باشد از من فاصله گرفت و به سرعت خودش را به ایستگاه پلیسی که همان نزدیکی ها بود رساند، دماغش را به دماغ یکی از پلیس ها زد و آن مامور به دقیقه نکشید که خودش را به من رساند و نقش زمینم کرد، تعجب کردم از اینکه چرا به پشت انداختم، به هر حال تعجم زیاد پایدار نبود چون با چسب محکمی دهنم را دوخت و چند نفری به مرکز منتقلم کردند.

  رفتار آن روزم در مرکز چه مضحک بود،‌ کارم شده بود نوشتن اینکه: باور کنید من دیوانه یا جانی نیستم، آزارم حتی به خودم هم نمی رسد چه رسد به مردمی که اینقدر دوستشان دارم. گویا مشکلی پیش آمده شاید هم مشکل خود من باشم اما لطفی کنید و دهنم را باز کنید حرف بزنم، من که نمی دانم شما چه می گویید همه اش دماغ مبارکتان را به دماغ بی ترکیب من می زنید یا قلم-کاغذ می گذارید جلوی رویم، من از کجا بدانم شما چه می خواهید؟

                                                                 *     *     *

  آنها نه تنها زبان زشت و رفتارم ناپسندم برایشان نامفهوم بود بلکه از خط من هم سر درنمی آوردند، وقتی متوجه این قضیه شدم که صفحه ای پر از خطوط ریز کج و راست جلویم گذاشته شد؛ لابد آن هم رسم الخطشان بود.

  پس از آن ماجرا در سلولی نسبتا بزرگ تنهایم گذاشتند،‌ در آنجا دستگاه هایی وجود داشت که می توانستم اموراتم را با آنها بگذرانم. کار، تفریح و خلاصه همه چیزم شده بود بازی با دوربین هایی که در جای جای آن سلول نسبتا بزرگ کار گذاشته شده بودند، دوربین هایی متحرک با طراحی عالی، حرکاتشان اصلا خشک و مکانیکی نبود این را از واکنش هایشان به حرکاتم فهمیدم تا آنجا که دانش من قد می داد، سنسورهایی حساس به نور یا حرکت، عامل حرکت چنین دوربین هایی می شدند اما آنها کاملا هوشمندانه عمل می کردند یا بهتر است بگویم یک هوش مصنوعی فوق العاده  کنترلشان می کرد. آن سلول نسبتا بزرگ که طراحی و معماری اش آدم را به یاد نقشه جغرافیایی ایران می انداخت اصلا درست شده بود با دوربین ها و میکروفن های مختلف و متحرک. مکروفن ها هم همه جا بودند، انوع مختلف داشتند،‌ هرکدامشان به یک هارمونی از صدایم پاسخ می دادند. آن وقت ها که گاهی دلم می گرفت و بی خود فریاد می زدم یک دسته شان حساس می شدند، گاهی هم که آواز سر می دادم و صدایم را زیر و بم می کردم دسته دیگرشان. جالب تر از همه اینکه وقتی با خودم فکر می کردم یا با خودم حرف هم می زدم چند نوع دیگرشان تحریک می شدند و جهتشان را برای گرفتن بیشترین سیگنال تنظیم می کردند. صدایی که قطعا گوش خودم قادر به شنیدنشان نبود.

  بیچاره ها چه زحمت ها که به خاطر حماقت های من متحمل نشدند. احساس می کردم مجموعه ای عظیم کنترلم می کند و مواظبم است، البته زوری در کار نبود آن اوایل با حرکات دوربین ها و میکروفن ها خودم را سرگرم می کردم ولی بعدها که به خودم آمدم فهمیدم، وقتی کاری غیرعادی و ناپسند از من سر می زند آنها آشفته می شوند طوری که می ترسیدم یا بهتر بگویم دچار عذاب وجدان می شدم و درنتیجه دست از آن کار بر می داشتم، مثلا همین فکر کردن ناراحتشان می کرد، خودم را هم همینطور به هر حال آنها همه خیر و صلاح مرا می خواستند پس تصمیم گرفتم با تمرکز بر روی لکه ای سفید بر روی سقف آن سلول سیاه کم-کم خودم را از شرش خلاص کنم. به مرور فرمول ها و روابط ریاضی درس های دانشکده را از یاد بردم یا درواقع از ذهنم پاکشان کردم بعد از آن تمام شعرها و داستان هایی که در خاطر داشتم؛ با پیشرفت خوبی که داشتم گمان نمی کنم زدودن حتی آرزوهایی که در ذهن فاسدم داشتم  چندان کار دشواری برایم بوده باشد.

  شاید بتوانم آن هوش متعالی را به سیستم تعریف شده در زندگی سابقم یعنی رفتارهای پسندیده در خانواده و جامعه، هنجارهای فرهنگی و سیاسی،‌ ارزش های دینی و اعتقادی و... تعمیم بدهم. در آن زندگی من نه تنها پایبند هیچکدامشان نبودم بلکه گستاخی را به جایی رسانده بودم که خودم برای خودم ارزش سازی می کردم پس از مدتی آنها را هم کنار می گذاشتم و باز چیزهای جدید... یک دمدمی واقعی، یک انسان مبتذل که نه تنها زندگی خود بلکه دنایی را به گند کشیده بود، موجودی بی اندازه خطرناک؛ در همان کشتی نجات، در همان سلول بود که پی بردم چرا وفتی جلوی آن عابر بیچاره سبز شدم او زرد شد و رنگ اش پرید؛ او مثل همه، دولت، خانواده، جامعه، همه و همه یک وظیفه شناس تمام عیار بود.

  با گذشته ای که من داشتم زاضی شدن هوش مصونوعی از من قطعا مدت زیادی می برد،‌ پاک شدنم یک پروسه طولانی و طاقت فرسا بود اما سرانجام او از من راضی شد، دیگر دوربین یا میکروفنی واکنش سریع از خود نشان نمی داد البته من لغزش هایی گاها داشتم که از سر لطف نادیده می گرفتند و من هم سعی ام را می کردم تکرار نکنم، یعنی اینکه خودم متوجه می شدم کار خطایی مرتکب شده ام و باید فورا جلوی خودم را بگیرم. البته نه اینکه فکر کنید خدایی نکرده حرکت بدی از من پس از رضایت هوش والا سر زده باشد، در تربیت او که شکی نیست. مانده بود آداب خوابیدن و خوردن و آن دیگری که خودتان می دانید، برای اصلاح رفتارم خیلی به من کمک کرد هرچند برای من که آن دوره های ترک گذشته را با موفقیت گذرانده بودم یادگرفتن چگونه خوابیدن و چگونه خوردن و آن دیگری که خودتان می دانید که دیگر کاری نداشت! خودآموز، همه را فرا گرفتم، اما مسئله ای که سخت می آزردم خواب دیدن بود. می گویند ریشه خواب ها، ناخودآگاه آدمی، عقده ها، خاطرات یا چیزهایی از همین دست هستند.

  یک شب خواب بسیار وحشتناکی دیدم، خوابم این بود که در جایی مثل دنیای دون گذشته، من و دوست دخترم با هم مشغول قدم زدنیم و من از خوش لباسی و زیبایی او صحبت می کنم، عمل شنیعی که در آن دنیای بی حساب و کتاب گذشته ام اغلب انجام می دادم؛ از خواب پریدم و از ترس مٌردم. چند شب بعد خواب بدتری دیدم، آن خواب هم باز در فضایی مثل دنیای گذشته ام بود: با پدرم بر سر موضوعی بحث و جدل داشتم و من مثل یک حیوان وحشی از قبول کردن حرف های زور او طفره می رفتم... کابوس پشت کابوس: گفتن "چرا" سر کلاس، انتشار یادداشتی انتقادی در یک نشریه و چیزهایی شبیه به آنها، خوشبختانه تمام آنها پس از یک بار دیگر تکرار نشدند شاید این هم از امدادهای نامرئی آن هوش بوده باشد. خواب هایم نیز پاک پاک شدند.

  زندگی در آن سلول برایم شیرین و جذاب شده بود، خودم که از خودم راضی بودم هیچ! حس می کردم حضرت هوش هم از من راضی شده بود؛ به این درک رسیده بودم که "خود راضی بودن مقدمه هوش راضی بودن است". از آن پس مرتب تشویق می شدم، دستگاهی در اختیارم گذاشته شد که صفحه نمایش بزرگی داشت و هر روز از آن برایم فیلم های بسیار زیبایی به نمایش در می آمد، اولین اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم: چند ساعت تمام، رنگ قرمز برایم به نمایش در آمد و من چقدر از تماشای آن لذت بردم.

  بلاخره موفق شدم و به گوهر حقیقت رسیدم، دانایی ام بی نهایت افزایش پیدا کرد، افق دیدم بسیار گسترده شد و از قدرت ذهنی کاملی برخوردار شدم، مثل همه مردم می توانستم تفاوت فیلم قرمز را با فیلم آبی کاملا درک کنم. دیگر در هیچ زمینه ای شک نداشتم و مثل همه می توانستم خیر و صلاح خودم را تشخیص بدهم: خیر و صلاح من گوش دادن به حرف پدر و مادر بود و خیر صلاح پدر و مادر گوش دادن به حرف جامعه و خیر صلاح جامعه الهام از مراجع چندگانه خیر و صلاح: دولت، دین،فرهنگ و... .

  پس از این مرحله بود که قلم و کاغذ برایم محیا شد،‌ نیازی به گفتن نیست که من در طول این مدت یاد گرفته بودم با خط زیبا، پراحساس و انعطاف پذیر "خط" بنویسم. شاید تعجب کنید اما این داستان نخستین کارم بود. من آن را تقدیم می کنم به تمام مراتب و مراجع خیر و صلاحم که هر چه دارم از آنها دارم. به آنهایی که یک زندگی سراسر آرام و بی دغدغه را برایم فراهم کردند، زندگی که الاغ این موجود مقدس هم غبطه اش را می خورد.


یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387
صفتی برای تمام پرسوناژها

- هیچ می دانی چرا همه به ایما می گویند "دمدمی"؟

- تا آنجا که می دانم شما در این مورد با کسی صحبت نکردی.

- اما همه آنهایی که گفتیم شخصیت های دیگرمان هستند که به شخصیت جاری در لحظه مان می گویند. مثل خود تو؛ اصلا ببینیم تو چه شخصیت بی خود و پخمه ای هستی که از هیچی خبر نداری.

- اشتباهت اینجاست رفیق که من شخصیت نیستم، صفتی مشترک برای تمام شخصیت ها هستم.

- اِِه! یعنی الان ایما با خودمان، یعنی همینکه فعلا هستیم با همینکه فعلا هستیم صحبت می کنیم؟

- دقیقاً

- چه جالب؟ یعنی شخصیت غالب فعلی همان شخصیت خُل هستند؟

- بله، برای همین هم هست که اینقدر راجع به بدیهیات سوال می کند.

- حالا تو کدام صفتی؟

- چاکر شما بزدلی هستم قربان!

- همان گُهِ سگ که کل یوم و فی کل العرض دست و بالمان را بسته باعث ترس از دین و دنیا و دولت و خانواده و خون و گاهی خود و خواهر که هیچ وقت نداشتیم، مادر و پدر و برادر و عمو فی الواقع همه می شود؟

- دقیقاً

- همان که هویت سلبی برایمان ایجاد می کند؟

- مفهوم نیست.

- عجب! مثل اینکه یک صفت توامی؟ قرار بود شخصیت خنگی ایما باشیم. شما همان صفت خودتان باشید لطفا و وارد حوزه استحفاظی اشخاص دیگر نشوید. بی [...] کونی!

- چرا فحش می دهی؟

- فحش نمی دهیم. همان بود که خودت گفتی. ایما فقط کمی جربش کردیم بشود خوردش. تو همانی که وادارمان می کند با رفقا بگوییم "بریدیمش گذاشتیم تو الکل"؟

- اگر همان منظورت باشد که آن را نمی برنُد، می کِشند.

- لطفا وارد جزییات نشوید زشت است جلوی مردم.

- چشم! حالا چرا می گویید "گذاشتیم تو الکل" محض خنده؟!

- محفض فرو کردن تو... لعنت بر شیطان. حالا ایما یک چیزی گفتیم.

- گه خوردم! توجه کنید که این را به خودتان می گویید، یادتان هست که من صفتم؟

- البته و این یعنی اینکه می توانم کنار یا زیر پایت بگذاریم؟

- نه! خل و خنگ احمق!! آدم که نمی تواند خودش را زیر پا بگذارد.

- چرا می تواند ایما در پست قبل اینکار را کردیم.

- اولا او تو نبودی و آن دیگر، چه بود اسمش؟ آهان متوهم بود. ثانیا! آن یک داستان بود یا چیزی شبیه به آن. البته اگر فحش به داستان تلقی نشود.

- یعنی هیچ راهی ندارد؟ دو-سه روزی بروی مرخصی ای جایی دست از سرمان برداری. فرصتی تاریخی دست داده که به شدت به نبود تو نیاز داریم.

- نه جانم نمی شود. صفت ها وقتی در چیزی می نشینند خیلی راحت با هم کنار می آیند، مرخصی هم ندارند. پرکارند و به کارشان علاقه دارند. مثلا اذهان متوهم را در نظر بگیرید. شخصیت های خودمان را نمی گویم، اذهان مردم که چطور داستان سرایی می کنند راجع به خیر و شر یا همان خدا و شیطان خودمان. می بینی در داستان ها چه  راحت با هم کنار می آیند و ... .

- راست گفتی. حالا تو از کدام خراب شده در این دیر خربات خانه کردی؟

- این را دیگر باید از فروید بپرسی.

- فروید را از کجا بیاوریم این موقع روز. پس با اینها که گفتی یعنی ایما باید تا موعد مقرر برای سوختن آن فرصت انتظار بکشیم؟

- می توانی بترسی. سوال نکن از چه یا از که برای ترسیدن سوژه زیاد است.

  پس می ترسیم.


دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
*Positive Feedback

  درست مثل یک ژیمناستیکار حرفه ای پایم را از پشت آوردم و گذاشتمش روی گردنم، پا خشک شده بود و گردن زیر فشار مضاعف آن له. نفسم در نمی آید، پس هم نمی رود، همانجا گیر کرده است. می خواهم به این وضعیت مضحک به سگکش کردن خودم بخندم اما کل تن ام به رعشه بدی می افتد مثل یک سکسکه عمیق یا شاید چیزی بدتر از آن که دل هر بیننده ای را به درد می آورد(این دیگر چه دیالوگ مسخره ای بود!) به آخرین تکان اعدامی ها می ماند.

  من خودم با دیدن آن بیشتر خنده ام می گیرد؛ خوب البته از اختیار من خارج است، به جان شما در این لحظه، وضعیت درام خودم را هم فراموش کرده ام. تصور یک بیننده با آن قیافه متعجب احمقانه اش بیشتر دلم را می سوزاند، درد اینجاست که واقعا نمی دانم به حال که!

  وهم برم داشته که دستی-دستی دارم خودم را به کشتن می دهم، با این وجود این توهم باعث نمی شود که خودم را به کشتن ندهم! الان من مانده ام و کمری که احتمالا شکسته و پایی که دست از سر گردن بی دفاع بر نمی دارد، ریه هایم که یکی-یکی سلول هایش درخلا بی هوایی یا بی دودی مچاله می شوند، چشمانی که... چهره ای کبود، زبان احتمالا لای دندان های بهم فشرده گیر کرده، شاید بتوانم درد آن را بیشتر از رنج بقیه اعضا حس کنم. اشک چشمانم احتمالا برای خودشان نیست به خاطر همین بیچاره است.

  جنگ، یک جنگ هسته ای تمام عیار، جنگی که غریبستان دورافتاده من هم سهمی از آن داشته باشد. موشک باید دقیقا روی مغزم فرود بیاید و در آن حرارت جهنمی لحظه ای ذوب شدنم طول نکشد.

  دوای دیگری برای این حال و روزم سراغ ندارم.

  یا آمریکا! یا مشکل گشا. این گره به دست تو باز می شود، ای گره شگا! به دادم برس. چرا صدایم را نمی شنوی. اه یک مشت اعتقادات احمقانه -می گویند همه جا هست- گور پدرش هیچ کاری برایم نمی کند. مرده شور... به هیچ دردی نمی خوری.

  به جای اینکه بسوزانیم، خودم باید بسوزم، سوزشی که بعدش دوباره باید ساخت آن هم چه سخت!

* فیدبک یا پسخورد، شیوه ای برای کنترل مولفه های مختلف در الکترونیک است. نوع منفی آن پرکاربرد و نوع مثبت در برخی موارد استثنایی بکار می رود که عموما باعث تشدید می شوند. استفاده نابجا از آن عواقب بدی در پی دارد. در یک کلام این تکنیک جیز است!


یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
صادقی که هدایت نیافت*

فونه گات: به نظرم تکامل یافته‌ترین مخلوقات زمینی، زنده بودن را شرم‌آور و حتی چیزی بدتر از آن می‌دانند.

  روشنفکر یا همان انتلکتوئل قدیم، موجودی شبیه آدم با این حال متفاوت از انواع آن: انسان هایی خوشبخت، بدبخت، زندگی به کام، ناکام، خشن، بی دفاع، بی سواد، باسواد با انواع مدارک تحصیلی عالیه نظیر دکتر، مهندس، در قدیم معلم و امروزه استاد. کسانی که همیشه می خورند، برای تفریح فکر می کنند، اعمالی مقدس نظیر ازدواج و زاد و ولد را هرگز فراموش نمی کنند، مجموعا و بخصوص در ایران "ظاهرسازانی پرمدعا" و در یک کلام: رجاله!

برای سالمرگ هدایت

  چه می گفتیم؟! آهان! مرسی!! روشنفکر کسی که رجاله نباشد. بواسطه بالا رفتن عیار روشنایی در فکر بر حقیقت تیرگی جهان بیشتر از سایرین نائل شود. البته ایشان هم انواع مختلف دارند: از خانواده های اشرافی وابسطه به حکومت با این وجود بریده از این دو، اخراج شده از دانشگاه بواسطه رفتن به سراغ کارهای عبث و بیهوده ای چون خواندن و نوشتن چیزهایی غیر از درس، منتشر کننده افکار و عقاید منحرف، گنگ، طب آلوده و بیمار، کسی که از سر بیکاری و ابتذال دنیا را به گونه می بیند که مختصات آن برهیچکس جز خودش آشکار نیست، منزوی، کسی که تا زنده است هیچ است و پس از مرگ زگهواره تا گورش را تحلیل می کنند در بلادفرنجیه زنده و مرده اش را تجلیل می کنند و در وطن تکفیر، زنده به گور؛ به طور خلاصه: صادق هدایت.

* کل متن، قسمتی از یک متن آرشیویست با اجازه شما.


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
زیر سوال رفتن یک سوال اساسی: انسان، اجتماعی یا غیراجتماعی؟

  انسان، موجودی اجتماعی است یا غیراجتماعی؟ تا به حال پاسخ این پرسش را خیلی قطعی که تکیه بر تجربه تاریخی انسان دارد شنیده ایم: انسان موجودی اجتماعی است بدین معنی که زندگی بدون اجتماع برای این موجود قابل تصور نیست.

  اما اگر خوب دقیق شویم -البته شاید از دیدگاه من اینطور بنظر برسد- می بینیم زندگی اجتماعی بشر در مرحله نخست دخلی به شناخت ذات انسان ندارد. چطور می شود با قطعیت در خصوص ذات انسان و نیز در خصوص رفتار بیرونی این موجود صحبت کرد؟ آیا یک انسان آرمانی در یک شرایط آزمایشگاهی زندگی کرده است که بتوان نظر داد پیش فرض او برای زندگی انفرادی یا اجتماعی چیست؟

  مگر جز این است که هر انسان مرکز دنیای خوداش است؟ آیا حرف های سایر انسان ها را از روی قراردادها درک می کنیم یا مستقیم و بی واسطه؟ مگر ما رفتار سایر انسان ها را از روی معیارهای کاملا شخصی خود تحلیل نمی کنیم.

  نگاه از درون یک زندگی اجتماعی چیزی جز یک توهم اندوهناک نیست؟

  با همه اینها نمی توان گفت انسان چطور موجودیست بگذریم از اینکه ایما سعی در اثبات غیر اجتماعی بودن انسان داریم. تشکیک در اجتماعی بودن انسان برای انفردایست ها(!) یک پیروزی محسوب می شود. شاید بتوان گفت چون پرسش در خود تنها دو پاسخ را به قضاوت گذاشته، اصل پرسش اشکال دارد چراکه ممکن است انسان هم اجتماعی باشد هم غیراجتماعی. این هرچند پاسخی پارادوکسیکال است اما چطور می توان ثابت کرد که خود ذات انسان یک ذات پارادوکسیکال نیست.


تعداد بازدیدکنندگان: 41302

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیر و دار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ ساله عاشق سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم و چه و چه و چه... سرتان درد نیاورم بلاخره به بهانه ۳ ترم مشروط برای دومین بار اخراج قطعی شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
...این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعیدی در غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموش شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خوانیم و اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم هرچند که دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست لامصب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوب خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر. و کمی بیشتر... .