دَم
	                         سیاهی که سفید و به ناگاه سبز شد!					
		
نام های خانوادگی آینده: جرج باتوم برقیان / عباس محاربی / یعقوب بنی چاوز / منصور فیلترشکن / سعیده بیست و سی نگاه / شهره لباس شخصی/ شاهکار ۹ دی قیام
<--!راه سبز-->

<راه سبز>


اسفند 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
دروازه خبر
تاپ دَم
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی
از بی بی سی

دهکده نیلوفر آبی دهکده نیلوفر آبی
با بازی : سونگ ایل گوک  ، جومونگ
زیرنویس فارسی + 100 سریال کره ای
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی-گلایدر و رادیو کنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386
درخشش یک ذهن دیوانه

سید برت

کوتاه از سید برت موسس PINK FLOYD

   Roger Keith  که نام مستعار syd را برای خود انتخاب کرده بود استعداد زیادی در نویسندگی و نوازندگی گیتار داشت او همچون راجر واترز در کودکی والدین خود را از دست می دهد، محل زندگی این دو در همسایگی هم قرار داشت اما حلقه رفاقت آنان با دیوید گیلمور گیتاریست که پیش از تشکیل پینک فلوید، رهبری و آوازه خوانی the jokevswids را برعهده داشت کامل گردید.

   سید برت در سال 1946 آن هنگام که مشغول تحصیل معماری در لندن بود پس از آشنایی با نیک مسون  و ریک رایت که یکی درام و دیگری کیبورد می نواخت ایده تشکیل یک گروه تمام عیار موسیقی در ذهنش درخشید. نام پینک فلیود اما در سال 1966خلق شد. علاقه شدید سید برت به دو هنرمند موفق موسیقی بلوز به نام های Floyd Covncil و Pink Anderson سبب شد ترکیبی از نام این دو یعنی Pink Floyd  نام گروه مورد نظرش شود.

   پینک فلویدی ها با انتشار آلبوم Piper At The Gates Of Dawn در همان سال توانستند برای خود شهرتی نسبی بهم زنند. سبک تکنیکی گروه Rock & Roll معرفی می شود اما به لحاظ محتوایی رو به سوی سایک لیدیک(روان نما) گرایش پیدا می کنند و در نهایت نام این سبک به نام پینک فلوید گره می خورد.

   پس از انتشار آلبوم دوم که کاری بدون کلام بود و پس از طی دوره ای نه چندان موفق پینک فلوید آلبومی بسیار موفق تصنیف کرد: در سال 1971 the middle و در سال 1973 dark side of the moon که سرانجام در سال 1979 the wall پینک فلوید را شهره عالم می سازد.

 

نوسان بین سیاست و معنویت: فضای سوررئال

   نکته جالب در مورد پینک فلوید این است که فعالیت آغازین آنها در زیرزمین یک آپارتمان بود. محیط زیر زمینی و اندیشه های زیر زمینی: تاثیر افکار سیدبرت، موسیقی پینک فلوید را متوجه موضوعات سیاسی نمود، هرچند که او نیز همچون دیگر اعضای گروه به سرودن و نواختن موسیقی عرفانی هم تمایل داشت. برت شعرهای خود را ساده می دانست اما همراه با واترز با شعرهای معنایی و درون گرای خودشان مردم را با نوعی موسیقی سوررئال، انتقادی و نوعی آوانگارد روبرو می کرد. به ترجمه بخشی از متن ترانه bike از آلبوم pipe توجه کنید:

من موشی را می شناسم که خانه ای ندارد

علتش را نمی دانم

اسم او را جرا گذاشته ام

هرچند که تقریبا پیر شده است، اما موش خوبی است.

 

پینک بدون سید

ترانه هایی که سید برت برای گروه می نوشت رفته-رفته حال و هوای روان پریشی به خود می گرفت تا جایی که سید هنگام اجراهای زنده گروه به شدت عصبی می شد و حرکات جنون آمیز از خود نشان می داد، تکروی می کرد و گروه را دچار ناهماهنگی می ساخت. کار تا آنجا پیش رفت که در یکی از کنسرت های آمریکا او برهنه شد! این کار موجب انزجار مردم شده، گروه تصمیم گرفت همکاری خود را با سید در سال 1968سال اوج جنبش های دانشجویی و ضد جنگ در اروپا و آمریکا بود، متوقف کند. او دیگر محبوبیت یک موزیسین منتقد و آوانگارد را نداشت. مردم او را مایوس، سرخورده و حتی روانی می دانستند.

   با ترک غم انگیز گروه از سوی سید برت سکان گروه به دست دیوید گیلمور افتاد و از آن به بعد محصولات پینک فلوید بیشتر نیازهای درونی را پاسخ می گفت تا هیجانات بیرونی. گیلمور در سال 1973 ترانه های the dark side of the moon که طی رکوردی تاریخی 27 سال در جایگاه اول چارت فروش موسیقی در آمریکا قرار گرفت، حالات روحی ناشی از فشارهای اجتماعی، پیرشدن، تنهایی و فقر را توصیف کرد.

   1975 سالی بود که پینک فلوید شاهکار خود، آلبوم shine on you crazy diamond را برای سیدبرت ساخت. از جدایی آنها 7 سال می گذشت اما جالب اینجاست که هنگام ضبط این آلبوم سیدبرت سرزده، سر از استودیو در می آورد و تمام اعضای گروه را شگفت زده می کند. این آخرین باری که غول های پینک فلوید دور هم جمع می شدند از آن پس سید برت دیگر کمتر دیده شد او راه انزوا پیش گرفت و به حومه لندن رفت  در خلوت خود با نقاشی سرگرم می شد. سرانجام سال گذشته در روزهایی مثل این روزها دیده از جهان فرو بست. مراسم خاکسپاری او همانطور که خودش گفته بود غیر رسمی برگزار شد.

 

پایان پینک فلوید، شروع دوباره

   افسانه پینک فلوید در اویل دهه 80 رو به زوال نهاد، اعجوبه های آن هر کدام به سویی رفتند. اختلافات پیش آمده مانع از آن می شد که غول های پینک فلوید: راجر واترز و دیوید گیلمور در کنار هم بنوازند اما مرگ پینک فلوید هیچگاه رسما اعلام نشد تا اینکه در اتفاقی غیر منتظره در سال 2006 کنسرت های Live8 که به منظور جلب توجه 8 کشور صنعتی جهان به فقر فزاینده کشورهای جنوب و جمع آوری کمک به مردم این کشورها برگزار شد بار دیگر مردم، غول ها را در کنار هم دیدند. پیش از اجرای shine on you crazy diamond راجز واترز خیلی آرام گفت: برای سید و همه آنهایی که اینجا نیستند...

 

پ.ن۱: از سال ۱۹۶۲ تا سال ۱۹۶۴ گروه نام های دیگری را تجربه کرده بود.

پ.ن۲: بجنبید به اذان صبح وقتی باقی نمانده زودتر نظر بدهید. زود... زود!

پ.ن۳: من و رفقا هم کم از سید برت در بالا و پایین پریدن نداریم. گهگاهی هم اینجا برای دل خودمان کنسرت می گذاریم. باس و درام را معمولا خودم می زنم!!


دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
پریشان گویی های یک شکست خورده

به دستور قاضی مرتضوی ذهن این حقیر فقیر و به دلیل اهانت به مقام شامخ دمدمیت،‌ تشویش اذهان عمومی، اقدام علیه امنیت ممالک دمدمی و کلی اتهامات دیگر متن این پست بشکلی کاملا غیر حرفه ای و خلاف عرف وبلاگ نویسی سانسور می گردد.

   خوب! می فهمید رفقا این روزها موضوع برای نوشتن زیاد است. اینکه درسالمرگ سیدبرت اسطوره پینک فلوید، پاوراتی به رحمت خدا رفت(!)،‌ اینکه این روزها سخن از مرحوم طالقانی از معدود روحانی مورد احترام بنده و سیاست مثل همیشه و و و و و

 [...] 

   تف به این مملکت که نمی فهمم چه بلای سر زندگیمان آورده که هر کاری می کنیم یک روز خوش در فصل جوانیمان ثبت نمی شود.

   الان: در خیابان انقلاب قدم می زنم برای اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم و دزدکی کتاب ها را دید نزنم افکار جالبی ناخودآگاه در ذهنم می جوشند. این هم نوعی واکنش دفاعی بدن است  البته واکنش در مقابل بی پولی!! یکی از افکار استدلال می آورد چه خوب که روزه با باد معده باطل نمی شود والی خوب! ملت کلی گرفتار می شدند...


دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386
کچل مشکوک در خیابان
   کله کچل و چهره استخوانی لوزی شکل و قیافه جدی، چیزی شبیه کاریکاتور خودش از او ساخته بود. موها تازه روییدن گرفته بودند و کله کچل کیوی را در ذهن تداعی می کرد؛ کسی چه می داند عرق ریزان زیر آفتاب با روزنامه ای در دست و موبایلی باندپیچی شده به سبک مومیایی های باستانی به چه فکر می کرد؟ شاید بیشتر از هر چیز به تصویر "خرسک بامزه" هک شده بر روی شلوارکی که دیروز پس از جستجوی فراوان خریده بود...

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386
دوباره شروع شد...

  من خودم می دانم که آدم بشو نیستم. شما چرا اصرار می کنید؟ ها چرا؟ هنوز یک هفته نشده از پادگان بیرون آمده ام آرزوی پادگان دارم. اصولا زندگی به زندگی در میان انسان ها انجام کارهایی که در زندگی واجب هستند از من ساخته نیست مثلا اینکه من نسبت به خرید آلرژی دارم چه کنم؟ ها؟ خواستیم از این قیافه اصحاب کهفی بیرون بیاییم کمی نو نوا کنیم و صفا بدهیم. حالا عذاب وجدان پیدا کرده ایم. بدتر اینکه سر راه گریزی به کتاب فروشی زدیم دور از چشم همه چندتا کتاب خریدیم که حالا مانده ایم با چه ترفندی آنها را قاچاقی وارد خانه کنیم که چشم خانم والده به آنها نیافتد و دوباره به جان مبارک نیافتد. از شما چه پنهان ترم قبل زاییدیم و مشروط شدیم و آمار مشروطی ما به ۳ رسید و دوباره داستان اخراج. حالا شما نگویید با  ترم مشروط که کسی را اخراج نمی کنند ما هیچ چیزمان به آدم ها نرفته.

  اما تا تهران "درباره بوف کور" نوشته دکتر کاتوزیان، "کیمایگر" پائولوکوئلیو و "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور را داریم چندتای دیگری هم بود که فقط اسباب خیس آب شدن ما جلوی خانم فروشنده شدند که پول تمام شد و از اوس سجاد قرض گرفتیم. اما من سعی می کنم در کنار اینها و در اوقات فراغت این ترم از همین اول ترم درس بخوانم* این را حضرت خودم که "دمدمی" باشم به تمام شما بلاگرهای دمدمی پرور قول می دهم. اگر "گرمدمی" که الان سوار بر طیاره روسی عازم تهران شده روزی روزگار آب، دوغ، خیار بازی در آورد شما با کامنت های آهنین تان مشت محکمی بر دهان او بزنید و از عذاب وجدان ما بگویید. آمار چرت گوییمان بالا رفت تا حوصله شما سر نرفته...

  سعی می کنم پست را به "کیمیاگر" اختصاص بدهم. قرار است پس از مطالعه گزارشی به اوس سجاد عزیز بدهم که آن را از شما هم دریغ نمی کنم. بدرود!

* این قول دادن ما به بچه های تازه به راهنمایی رسیده می ماند که تنبل اند هیچ درس نمی خوانند. گاهی خودم اسباب شرمندگی خودم می شوم. من کی می خواهم بزرگ شوم؟! حالا با این کله کچل بعد از سربازی من باید ۶ تا بچه دور و برم باشد هنوز اندر خم یک لیسانس اسحالی ام.


دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
سلام زندگی، زندگی سلام!

  اگر فیلم بریوهارد را دیده باشید و اگر به یاد داشته باشید که قهرمان فیلم در سکانس های آخر زیر شکنجه فریاد زد: FREEDOM.  امروز ایما هم چنین شدیم پس از ۲ روز شکنجه روحی و جسمی امروز این فاک دوره لعنتی را به اتمام رساندیم و داغ خدمت زیر پرچم را بردل تمام ارتش های جهان  گذاشتیم و اکنون برگه معافی در دست از پادگان آزاد شدیم. از آزادی من ساعتی نمی گذرد حالا ببینید من چه حالی می کنم با بلاگنویس جماعت که اول از همه این خبر مسرت بخش را به آنها گفتم.

  اما جای شما خالی کلاه آهنی ۲ کیلویی بر سر پوتین ۱.۵ کیلویی درپا و اسلحه ژ-۳  ۴.۲ کیلویی به دست بر روی خاک نرم و گرم و زیر آفتاب داغ از ساعات ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ فقط می دویدیم و این تابلو آبی را به مقصد آن تابلو آبی ترک می کردیم! تا رژه درخور مسئولین مسخره آنجا رفته باشیم و امروز که مراسم رژه اصلی بود من به عنوان یکی از بهترین رژه روندگان دسته ۴ حالم بهم خورد و به مراسم نرسیدم. آب دهانی به درب کلاه پادگان تقدیم کردیم آنجا را برای همیشه از حضور مفید و موثر و باوجدان خود محروم کردیم. حالا اگر ابی بجای من بود حتما می گفت: آخیییییییییییییییییش!!

  از آن روزها نوشته هایی سوغاتی آورده ایم که سرفرصت خدمتتان عرض می کنیم. تا همیشه زنده باد آزادی،‌ زنده با وقت آزاد.


تعداد بازدیدکنندگان: 95934

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی زود در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل شدند ڀس رفتیم به زیر زمین در آنجا کارها گره خورد و سرانجام آنچه شد بازماندان ایما از نوشتن بود اینگونه شد که هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات!
... سرتان درد نیاوریم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم و اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .